اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

این جا کسی منتظرم نیست!

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

573

شابک

9786227361049

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-16

سال چاپ

1399

وزن

541

کد محصول

101823

قیمت پشت جلد

1250000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/21

قیمت برای شما: 1250000ریال

توضیحات

کتاب این جا کسی منتظرم نیست! اثر خدیجه حسینی است به چاپ انتشارات شادان.

کتاب حاضر داستان دختری جوان به نام ترمه را در خود جای داده است، دختری که سال هاست از بیماری معده رنج می برد و با مشت مشت قرص و دارو خودش را سرپا نگه داشته، اما اجازه نداده کسی از اطرافیانش از بیماری اش آگاه شود؛ این پنهان کاری و بعد آشکار شدن بیماری اش باعث دل خوری و ناراحتی اطرافیانش از او شده است. حالا او بعد از روزها استراحت و گذراندن دوران نقاهت طاقت ندارد بیش از این در بستر بماند و تصمیم می گیرد به کافه برود تا ساعاتی را متفاوت سپری کند. اما به کافه رفتن همان و دیدن مردی که به او رکب زده و مدت ها پیش زندگی اش را به باد داده بود همان. این دیدار ترمه را به سال ها قبل پرتاب می کند به روزگار دانشجویی و به زمانی که با پایی در گچ به مهمانی عروسی یکی از دوستانش دعوت شده بود. به روزی که متوجه توجه عجیب کیارش به خودش شده و مورد خشم علیرام قرار گرفته بود از این که نیمه های شب با مردی جوان راهی خانه شده است.

گزیده ای از کتاب

لبخندی زورکی به علیرام زدم و هم زمان فکر کردم که تیرداد را بابت نبودنش، هیچ وقت نمی بخشم. حس بدی روی قلبم نشسته بود و تمام رگ هایش را می جوید. نیم نگاهی به پری انداختم. پریا با لبخند زیر گوش محمد چیزی گفت. احتمالا داشت با شوخی و خنده برایش خط و نشان می کشید تا هوای پری را داشته باشد. پدر و مادرش هم دو طرف مبل ایستاده و به عاقد نگاه می کردند. توی خودم جمع شدم. کسی نبود. چرا همیشه آن آدمی که باید از دنیا طلبکار باشد من بودم؟ چرا همیشه خدا باید حساب دفتری روزگار پیش من پر پر باشد؟ با بغض زل زدم به صحنه شاد روبرویم. پری لبخند به لب داشت و با شیطنت مدام در جایش جا به جا می شد و گهگاهی برمی گشت و به پدر و مادرش که کنارش ایستاده بودند نگاه می کرد. ولی من اینجا؟ چرا این قدر تنهایی سرد بود؟ شبیه یک سلول یخ زده بدون پنجره تاریک سیمانی که سقفش قندیل بسته. تیرداد… تیرداد… بی حواسی و بی مسئولیتی او را چطور پیش خودم توجیه می کردم؟ چطور می توانستم خودم را خام کنم و یک دلیل مسخره برای نیامدنش بتراشم؟ پری از راه دور چشمکی حواله ام کرد و با اشاره دست پرسید که چه مرگم است؟ هیچ مرگم نبود. خوب خوب بودم. دلم فقط یک آغوش تپل و گرم عین آغوش مامان خاتون را می خواست. دلم یک نفر را می خواست عین پریا تا کنارم باشد. حرفی هم اگر نزد، ایرادی ندارد. لبخندی هم اگر نزد، اشکالی ندارد، فقط کنارم باشد تا مثل پری هرچند وقت یک لحظه برگردم و نگاهش کنم و مطمئن شوم که هست.

کل کشیدن مامان خاتون قیچی شد و افکارم را زیگزاگی برید. نفهمیدم کی به یکدیگر محرم شدیم. وقتی به خودم آمدم که دست علیرام آهسته روی دستم نشست. خواستم به عادت گذشته که وقتی تصادفا به هم برخورد می کردیم و من دستم را پس می کشیدم، همین کار را کنم ولی او آهسته دستم را به طرف خودش کشید و انگشت هایم را وسط انگشت هایش قفل کرد. پوست داغ دستش عین مذاب بود روی پوست دست یخ زده ام. تضاد شیرین و دلچسبی بود. شبیه مزه مزه کردن یک ظرف فالوده خنک وسط گرمای پنجاه درجه مرداد ماه توی یکی از کافه های سرچهار راه بعد از یک خرید طولانی و خسته کننده!

 

محصولات مشابه