اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ایذا

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

272

شابک

9786226837934

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-10-26

سال چاپ

1400

وزن

208

کد محصول

104777

قیمت پشت جلد

750000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/04/12

قیمت برای شما: 750000ریال

توضیحات

کتاب ایذا اثری است از مصطفی رضایی به چاپ انتشارات کتابستان معرفت.

حال که جهان پس از سال ها دست و پنجه نرم کردن با ویروس عجیب و کشنده ی زایو، در خوشی پیروزی بر آن به سر می برد و همه در آرامش، منتظر آغاز المپیک بازی های رایانه ای هستند، چالشی بزرگ تر و ویروسی خطرناک تر به سراغشان می آید.

شبکه های مجازی، ابزارهای الکترونیکی و ربات ها که بخش بزرگی از زندگی انسان ها را به خود اختصاص داده و بر دنیا حاکم اند، توسط فردی مرموز تحت کنترل قرار می گیرند. بدتر از آن ویروسی است که برای تحت تاثیر قراردادن رفتار و اعمال انسان ها، جهت رسیدن او به خواسته اش، یعنی تسخیر دنیا و جاودانگی، گسترش می یابد.

حافظ، قهرمان داستان، که قبلا تنها وظیفه ی محافظت از دانشمند فرهیخته، دکتر پارسا، را برعهده داشته است، اکنون باید برای حفاظت از جهان در برابر این واقعه ی فوق خطرناک، مبارزه کند.

گزیده ای از کتاب

حافظ نزدیک شد. به چشمانش خیره شد: «نقشه ت چیه؟»

مرد پوزخندی زد: «نقشه؟ فکر می کنی قراره سالن رو بفرستم هوا، یا یه ویروس پخش کنم؟ نه از این خبرها نیست. اشتباه گرفتی.»

حافظ از خشم دندان هایش را به هم فشرد. نقشه ی شهر را جلوی او روی میز فلزی باز کرد. ماژیک را انداخت روی نقشه. چند لحظه دور مرد راه رفت. پشتش ایستاد. دست راستش را روی شانه اش گذاشت. خم شد و سرش را نزدیک گوشش آورد: «من بازجو نیستم. محدودیتی هم برای خودم حس نمی کنم.»

مرد سر چرخاند. از فاصله تقریبا چند سانتی متری به چشم های هم خیره شدند. بوی نفس های هم را احساس کردند. حس نگاه های سنگین را هم چشیدند. حافظ عصبی شده بود؛ اما مرد همچنان خونسردی خودش را حفظ کرد. پوزخندی زد. نگاه حافظ به دندان های زرد او افتاد. مرد گفت: «پس با هم اشتراکاتی داریم! من هم همین طور!»

با نگاهی تیز به دست حافظ، به کاری که با آن مامور پلیس کرده بود اشاره کرد. تا آنجا که توانست نفسش را داخل برد و قاه قاه خندید. همان طور که در حال خنده بود، سرش را به سمت دیوار شیشه ای گرفت و خنده اش را قطع کرد. از نگاه سنگین و سردش معاون و نیروهای داخل اتاق دلهره گرفتند. بعد دوباره زد زیر خنده. طوری که قطرات آب دهانش روی میز صیقلی فلزی و نقشه ی تهران پاشید.

حافظ نتوانست خودش را کنترل کند. با مشت به گونه ی استخوانی مرد کوبید: «اگه حرف نزنی، بیشتر از این هم درد می کشی.»

او بدون هیچ احساس دردی در چهره اش در اثر جراحت کنار لبش، با خنده گفت: «حد و حدودی که درباره ش صحبت کردی همین بود قهرمان؟»

حافظ با خشم تمام، خیره در چشم او گفت: «تو باختی. از دخالتت تو خرابکاری ها مدرک داریم. همه چیز تموم شده. شکست خوردی.»

محصولات مشابه