اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

امین و مامون (رمان تاریخی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

وزیری

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

216

شابک

9782000855040

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1400-07-01

سال چاپ

1400

وزن

313

کد محصول

96484

قیمت پشت جلد

650000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های عربی،قرن 19م،داستان های تاریخی عربی،قرن 19م،مامون خلیفه عباسی،170-218ق)

تاریخ ورود محصول: 1399/08/07

قیمت برای شما: 650000ریال

توضیحات

کتاب امین و مامون رمانی تاریخی است به قلم جرجی زیدان که با ترجمه محمدعلی شیرازی از سوی انتشارات پل به چاپ رسیده است.

امین و مامون دو برادرند، دو پسر ارشد از فرزندان هارون الرشید که بر سر خلافت جدالی میان شان شکل می گیرد، جدالی که آوازه ی آن به همه جا می رسد. از آن جا که هر یک از آن ها طرفداران و هواخواهان خود را دارند در گوشه ای حکومت را در دست می گیرند.

ماجرای تاریخی کتاب پیش رو از روزی آغاز می شود که هارون الرشید محل حکومت خود را ترک کرده و رهسپار خراسان شده است؛ سمعان صاحب یک مهمانسرا است و اکنون زمانی است که رئیس عیاران با مردی صائبی ملاقاتی مخفی در مهمانسرای او دارند. در حالی که آن دو مشغول گفت و گو هستند نامه رسان خبری را به گوش می رساند، هارون در غربت دار فانی را وداع گفته در حالی که مامون همراه اوست و امین در مرکز خلافت در قصر به سر می برد…

گزیده ای از کتاب

میمونه چراغ را خاموش کرد و داخل رختخواب شد و سکوت و تاریکی حکمفرما شد. دختر همه اش به فکر آن چه که در آن شب دیده بود، افتاد او به خاطر آورد که صندوقی در دست بهزاد بود او میل شدیدی در خود احساس کرد که بداند در آن صندوق چیست.

تقریبا یکی دو ساعت در جای خود غلطید بدون آن که خواب به چشمانش راه یابد. در این موقع صدایی از پشت دیوار شنید خوب گوش داد صدای برخورد کلنگی را بر زمین شنید. قلبش بنای تپیدن را گذاشت و خیال کرد که اشتباه می کند، پس از آن صدای آهسته ای به گوشش خورد سرآسیمه از جای برخاست و نگاهی به دیوارهای اتاق افکند. در بالای رختخوابش پنجره کوچکی وجود داشت که روشنایی ضعیفی از آن بیرون می تراوید. از پنجره کوچک سر بیرون کرد و دید که در حیاط خلوتی که پشت خانه بود، چراغی گذارده اند و دانست که آن چراغ بهزاد است، در آن جا مرد بلندبالایی را دید که آستین های خود را بالا زده و با کلنگی زمین را حفر می کند و در برابر آن مرد بلند بالا، مرد دیگری که بهزاد بود ایستاده بود.

میمونه خوب به چهره مرد بلند بالا نگاه کرد و سلمان را شناخت. تپش قلب دختر افزون گردید و سر تا پا لرزید، به طوری که نزدیک بود بر زمین افتد، ولی هر طوری بود خودداری کرد و تکیه به پنجره داد و سعی داشت خود را پنهان کند تا بهزاد او را نبیند. او صبر کرد و شنید که بهزاد چنین می گوید:

«حتما اینجا است، باز هم زمین را بکن.»

سلمان گفت:

«آقا می ترسم اشتباه کرده باشید، ما خاک زیادی بیرون آوردیم، ولی اثری از جسد نیافتیم.»

بهزاد گفت:

«نه. اشتباه نکرده ام، مگر نه در اینجا شاپور بود؟»

سلمان گفت:

«آری»

بهزاد گفت:

«آن مرد سالخورده تاکید کرد که منصور در ایوان که اکنون این خانه بر روی آن بنا شده است می نشست و آنها جسد را در باغچه ایوان دفن کردند…

محصولات مشابه