اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

افسونگر قونیه (روایتی از عشق پرشور شمس و مولانا)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

177

شابک

9786009722693

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-07

سال چاپ

1398

وزن

166

کد محصول

88243

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1398/11/28

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب افسونگر قونیه اثری است از محمد خرسندی به چاپ انتشارات فکرآذین. این کتاب روایتگر عشق شورانگیز شمس و مولانا و یک کالبد شناسی از شخصیت شمس براساس نظریه روان تحلیلی یونگ است. در این اثر با زندگی نامه شمس از هنگام تولد او تا زمانی که برای همیشه ناپدید می شود پیش می رویم و از ارتباطی که میان او و مولانا شکل می گیرد می خوانیم. “افسونگر قونیه” به خواننده نشان می دهد که چگونه شخصیتی، هوش از سر مولانا برد و او را چنان واله و شیدا نمود.

گزیده ای از کتاب

شمس بذله گویی نکته سنج و درعین حال گزنده بود، طنز او بار فلسفی داشت. سال های سفر به او یاد داده بود که گزیده گو، موقع شناس و مخاطب گزین باشد، سخنش هرجایی و با هرکسی نیست، بلکه با شرط و نازهایی سخن می گوید.

من فقط با خودم می توانم سخن بگویم، یا هرکه را که خودم را در او ببینم، می توانم سخن بگویم.

هوا در حال سرد شدن بود، اما تنش سرما را به خوبی تحمل می کرد. در دل صحرا صدای گام هایش بود که او را از تنهایی بیرون می آورد. محمد لحظه ای آرام و قرار نداشت، جستجو می کرد و در تلاش بود تا استقامت و پایداریش را در دشت ها و صحراها بیشتر کند، چشمانش منتظر بود و این انتظار او را به جلو حرکت می داد، حرکت او پیوسته و آهسته بود. مصمم به راهش ادامه می داد. هرگاه احساس می کرد که از جستجو خسته شده است یافتن به سراغش می آمد، کشف ناشناخته هایی که نمی دانست چیست. محمد در حالی که با خود نجوا می کرد، حس کرد باید در اعماق خود نیز جستجو کند. «سرچشمه همه چیز در زیر است؛ من باید به این سرچشمه دست پیدا کنم.»

محمد بر روی زمین صاف گام می گذاشت و راحت تر از گذشته راه می رفت، اما زمانی احساس بهتری پیدا می کرد که بعد از هر سربالایی بر بالای تپه ای می رسید چرا که زیبایی ها را از بالا بهتر احساس می کرد، مناظر جذاب تر از گذشته از جلو چشمانش رژه می رفتند، بی آنکه خستگی را در تن و جسمش احساس کند روحش او را به جلو فرامی خواند و صیقل می خورد. این روح سرکش او را سبک تر می کرد و سبکبال تر از گذشته به راهش ادامه می داد.

خارها را آن گونه در آغوش می گرفت که صخره را. پاکی ها و ناپاکی هایش در کنار هم رژه می رفتند و احساس می کرد که پاکی فزون تر می شوند. به دنبال خورشید در حالی روان بود که هنوز گاهی سایه ها به دنبالش بودند. برف بارش خود را آغاز کرده بود. موهای محمد از برف سفید شده بود. در کنار صخره ای نشست، آتشی روشن کرد و در نور آن خیره شد. آن قدر در رقص شعله ها محو شد که در کنار بوته آتش به خواب عمیقی فرو رفت.

محصولات مشابه