اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

407

شابک

9789641217114

نوبت چاپ

5

سال چاپ

1399

وزن

430

کد محصول

101929

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(اسیران جنگ ایران و عراق،1359-1367،مصاحبه:مرتضی سرهنگی)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/24

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی با مصاحبه گری مرتضی سرهنگی از سوی انتشارات سروش به چاپ رسیده است.

این اثر که پیشینه ی آن به روزهای جنگ باز می گردد با همان ادبیات دهه شصت در اختیار قرار گرفته و حاصل از مجموعه ای از گفت و گوها و مصاحبه هایی است که مرتضی سرهنگی با اسرای عراقی ترتیب داده، اما به دلیل مسائل امنیتی و در راستای حفظ جان و امنیت افرادی که گفت و گو با آن ها صورت گرفته از انتشار اسامی و تصاویر آن ها خودداری شده است. کتاب حاضر این فرصت را در اختیار می گذارد تا اسراری را از جنگ تحمیلی به روایت و از زاویه دید افرادی که در بدنه ی نیروهای جنگی عراق حضور داشتند دریابد.

گزیده ای از کتاب

ساعت چهار صبح بود که ما حمله ای را در شرق اماره، در منطقه طیب، علیه نیروهای شما در تاریخ 1982/11/28 شروع کردیم. در همان دقایق اول حمله زخمی شدم. یک ترکش به کمرم خورد و زخمم خونریزی کرد. ظاهرا نیروهای شما یک خاک ریز عقب نشسته بودند و پیاده های ما جلو می رفتند اما امکان پیشروی برای من نبود بنابراین تصمیم گرفتم خودم را از معرکه دور کنم و به عقب برگردم. با هر زحمتی بود توانستم پنجاه متری عقب بیایم و در یک گودال کوچک پناه بگیرم. سرم را به دیوار گودال تکیه دادم و به آسمان نگاه کردم و از خدا کمک خواستم. سردی هوا، تنهایی، و زخمی بودنم در آن بیابان پهناور هول و هراس عجیبی را در من به وجود آورده بود و مرگ در تنهایی را به چشم خودم می دیدم. درگیری در جلو ادامه داشت و من هر لحظه احساس می کردم قوای بدنی ام تحلیل می رود. ولی هنوز امیدی داشتم به این که زنده بمانم. تنها فکری که آن لحظه از ذهنم گذشت این بودکه قرآن کوچکی که در جیبم بود در بیاورم و سوره های کوچک آن را بخوانم. همین کار را کردم. دو ساعت از زخمی شدنم گذشته بود. هوا کم کم داشت روشن می شد. همچنان مشغول خواندن قرآن بودم. تنهایی و زخم را فراموش کرده بودم. ناگهان متوجه شدم دو نفر از سربازان شما در فاصله نسبتا زیادی به طرفم می آیند. خوشحال شدم. جان تازه ای گرفتم و با تمام قوا فریاد زدم. هرچه فریاد می کردم آن ها نمی شنیدند. بالاخره هم مسیرشان را تغییر دادند و به طرف دیگر رفتند با ناامیدی آن ها را با چشم تعقیب می کردم که متوجه شدم شبحی نورانی بین من و ایشان حایل شد. پشتش به من بود. من دیدم که شبح نورانی با اشاره دست، آن دو سرباز را صدا می کند. همان طور مات و مبهوت مانده بودم. آن دو سرباز مجددا مسیرشان را تغییر دادند و به طرف من می آمدند و شبح ناپدید شد.

محصولات مشابه