اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

از اپرا لذت ببر و سیزده داستان دیگر

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

80

شابک

9786227291841

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

90

کد محصول

108021

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/08/10

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب از اپرا لذت ببر و 13 داستان دیگر: اثر محمد عبدی است به چاپ انتشارات گویا.

کتاب حاضر که به قلم محمد عبدی به رشته ی تحریر درآمده حاوی 14 داستان کوتاه است. از اپرا لذت ببر؛ یکی از داستان های کتاب، ماجرای مردی است که با 2 بلیت تماشای اپرا، به دنبال شخصی است که همراه او به تماشای آن برود، اما کسی دعوتش را نمی پذیرد، بنابراین به ناچار بلیط اضافی را می سوزاند و به تنهایی به تماشای اپرا می رود. به گفته ی نویسنده، اپرا جایی است که از جهان دیگر حرف می زند، جایی که همه می خندند و عاشق می شوند.

گزیده ای از کتاب

کیفش از امروز سنگین تر از همیشه بود. از هشت صبح آمده بود بیرون تا حالا که کمی مانده بود به یازده شب. روزش نه از آن روزهای نفرت انگیزی بود که گاه به سراغش می آیند و نه روزی که اتفاق جالب توجهی برایش افتاده باشد؛ مثل صدها یا هزارها روز دیگر عمرش. منتظر اتوبوس که بود فکر کرد همه چیز چقدر تکراری است. به آدم هایی از نژادهای مختلف نگاه کرد که با هم حرف می زدند یا ساکت نشسته بودند، همه منتظر اتوبوس. سوسوی چراغ یک اتوبوس از دور نمایان شد. آنقدر خسته بود که فکر کرد حوصله ندارد ببیند این همان خط همیشگی است یا نه. همین طور بی هوا سوار شد. ایمان داشت که خودش است. داخل اتوبوس که نشسته بود همین طور به در و دیوار خیابان ها زل زده بود بی آنکه واقعا نگاهشان کند. داشت فکر می کرد به زندگی بی حاصل اش و دقایقی که می گذرند بی هیچ لذتی یا شادی ای. یک طرف مغزش می گفت «چه زندگی احمقانه ای! برای چی زنده ای؟ که چی مثلا؟ به چی می خوای برسی؟ » و طرف دیگر مغزش جواب می داد «شکر خدا که زنده ام و سلامت. گشنه که نیستم و خانه و زندگی کوچکی هم که دارم. همیشه باید طرف پر لیوان را دید نه طرف خالی…»

یک لحظه به خود آمد. دید جایی است که نمی شناسد. اشتباه سوار شده بود. اولین ایستگاه پیاده شد. همه جا برایش غریب به نظر می رسید. پیرمردی را دید با صورتی شاداب و سرزنده. مسیر خانه اش را پرسید. پیرمرد به طرز عجیبی گفت: «دور نیست…» و رفت. مستقیم راه افتاد. هفت هشت دقیقه رفت. رسید به یک قبرستان. به قبرها نگاه کرد و نمی دانست چرا در دلش گفت: «خدایا همه این مرده ها را رحمت کن…»

محصولات مشابه