اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

از افغانستان تا لندنستان (کتاب های اطلاعاتی امنیتی 1)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

568

شابک

9786008857792

نوبت چاپ

5

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-07

سال چاپ

1400

وزن

604

کد محصول

94755

قیمت پشت جلد

1200000


مشخصات تکمیلی :

(خاطرات جاسوسی دستگاه اطلاعاتی فرانسه در شبکه تکفیری های اروپا در دهه 90میلادی،سرگذشتنامه ماموران اطلاعاتی،عملیات سری پاکستان و افغانستان)

تاریخ ورود محصول: 1399/06/26

قیمت برای شما: 1200000ریال

توضیحات

کتاب از افغانستان تا لندنستان اثر عمر الناصری است به ترجمه وحید خضاب و چاپ انتشارات شهید کاظمی.

نویسنده در این کتاب خاطرات خودش را به عنوان کسی که در قامت جاسوس دستگاه اطلاعاتی فرانسه در شبکه تکفیری های اروپا در دهه 90 میلادی فعالیت داشته روایت کرده و از زندگی پر ماجرا و هیجان انگیزی که در پی ترس و به طور همزمان تلاش برای مبارزه با دستگاه های اطلاعاتی غربی پشت سر گذاشته سخن گفته است.

این اثر جزئیاتی را پیرامون تفکرات و زندگی عرب افغان ها آشکار می کند، نحوه ی تعامل سرویس های اطلاعاتی غربی با گروه های تکفیری را به تصویر می کشد، آن چه را که تکفیری ها به عنوان دین باور دارند نمایان می سازد و زندگی کسی را که هم می خواهد مجاهد باشد و هم تلاش دارد در مقابل تروریست ها بایستد شرح می دهد.

گزیده ای از کتاب

همین که سوال ها تمام شد، یکی از جوان ها گفت وسایلم را بردارم و دنبال او به اتاق دیگری بروم. در آنجا گفت نشانش دهم که داخل ساکم چیست. ساک را باز کردم و محتویاتش را ریختم روی زمین: کیسه خواب، یک سری لباس های بیرون، عینک ری بن، همان خنجر نظامی سوئیسی که تازه خریده بودم، یک چراغ قوه جیبی و یک سری وسایل بهداشتی از قبیل تیغ ریش تراشی، مسواک و این قبیل چیزها.

اول عینک ری بن را برداشت و گفت: «توی اردوگاه های آموزشی به این احتیاجی نداری. باید یاد بگیری بدون این بجنگی.» اکثر لباس هایم را هم برداشت. فقط یک ژاکت و برخی لباس های زیرم را کنار گذاشت تا با خودم ببرم. کیسه خواب را کنار آنها نگذاشت. گفت: «باید با سرمای کوهستانایی که می خوای برای اونجا اخت بشی.» بعد هم خنجر سوئیسی نظامی را برداشت و در حالیکه نگاه سرزنش باری می کرد آن را جلوی من گرفت و گفت: «نمی شه در حالیکه زیر پرچم خدا می جنگی، صلیب مسیحیا همراهت باشه.» دست آخر هم تیغ ریش تراشی را برداشت و با مهربانی لبخندی زد. یادم افتاد از زمان ورود به پاکستان، ریشم را نتراشیده ام. حالا برای خودم ریش کوتاهی داشتم. گفت: «قطعا توی اردوگاهای آموزشی به اینم احتیاجی نداری.» هر دو خندیدیم.

مرد همه وسایل باقی مانده را جمع کرد و گذاشت داخل همان ساک. گفت این وسایل اینجا می ماند تا من برگردم. بعد گفت گذرنامه و دیگر مدارک شناسایی که همراهم بود را همینجا بگذارم. گفتم تمایل ندارم گذرنامه ام را به کسی بدهم. فقط شانه ای بالا انداخت و اجازه داد آن را پیش خودم نگه دارم.

محصولات مشابه