اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ارتعاش

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

752

شابک

9786226329972

نوبت چاپ

5

تاریخ تجدید چاپ

1400-04-26

سال چاپ

1400

وزن

647

کد محصول

92004

قیمت پشت جلد

2000000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/07

قیمت برای شما: 2000000ریال

توضیحات

رمان ارتعاش به قلم مرضیه اخوان نژاد، روایتگر داستان مردی جوان به نام شهراد و ماجرایی است که ناخواسته پای در آن می گذارد. او که مثل همیشه خود را برای چالشی دیگر با صخره هایی جان سخت و مسیرهایی صعب العبور آماده کرده است، ناگهان در مسیر حرکتش که جاده ای خلوت و کم رفت و آمد است با دختر جوان ترسیده ای مواجه می شود که با التماس می خواهد جانش را نجات دهد. آیسان ادعا می کند که کسانی در پی کشتن او هستند و صدای شلیک گلوله ها جایی برای شک باقی نمی گذارد. شهراد کمک می کند تا آیسان سوار ماشین شود و هر دو از مهلکه ای که در آن گرفتارند خود را نجات دهند؛ اما وجود سه گلوله در بدن دختر او را بیهوش می کند. یک بی هوشی ادامه دار که پای شهراد بی گناه را در پرونده ی قتلی بزرگ که سرکرده های فرقه هایی شیطان پرستی در آن نقش دارند باز می کند. تنها راه نجات شهراد زنده ماندن آیسان و شنیدن واقعیت از زبان اوست. واقعیتی که ریشه در گذشته ای نه چندان دور دارد…

این کتاب را انتشارات یوپا به چاپ رسانده است.

گزیده ای از کتاب

پایم را روی زمین کشیدم، جوری که تاب از حرکت ایستاد. آن قدر در گذشته غرق شدم که متوجه گذر زمان نشدم.

خاطراتم به این مرحله که می رسید قفلی رویش می گذاشتم! دیگر دوست نداشتم چیزی برای خودم یادآوری کنم. باقی خاطراتم چنان تن و بدنم را می لرزاند که ترجیح می دادم به آن فکر نکنم.

آه عمیقی کشیدم و به خانه برگشتم. سکوت رعب آور خانه من را می ترساند. ولی از طرفی دوست نداشتم دور و برم مدام شلوغ باشد. ترجیح می دادم با همان حس ترس و تنهایی سر کنم.

از این که کسی پیشم باشد و با ترحم نگاهم کند یا از من بخواهد از آن شش ماه برایش حرف بزنم، بیزار بودم.

به اتاقم رفتم و بعد از قفل کردن در، روی تخت دراز کشیدم و به پنجره ی اتاق چشم دوختم؛ به درخواست پدرم پنجره حفاظ کاری شده بود و دیگر کسی نمی توانست بی اجازه وارد شود. در اتاقم نیز ضد سرقت بود و خیالم از امنیت اتاقم راحت بود. ولی باز هم آن ترس و دلهره همیشه همراهم بود.

روز بعد آراز همراه حامی به خانه آمد. دیدنش باعث شد حرف های روز گذشته اش برایم یادآوری شود. دوست نداشتم مقابلش بنشینم و جوری وانمود کنم انگار اتفاقی نیفتاده، ولی چاره ای نداشتم.

آراز معتقد بود قصد حامی کمک به من و حل این معماست. وگرنه هرگز به خودش اجازه نمی دهد چنین توهینی به کسی بکند.

 

 

محصولات مشابه