اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

اخگری در خاکستر

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

492

شابک

9786001883651

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

438

کد محصول

93041

قیمت پشت جلد

790000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 21م،برگزیده جوایز متعدد ادبی،از پرفروش ترین های نیویورک تایمز)

تاریخ ورود محصول: 1399/05/05

قیمت برای شما: 790000ریال

توضیحات

کتاب اخگری در خاکستر: امنیت توهمی است که هرگز نباید به آن اعتماد کرد، اثر صبا طاهر است به ترجمه مریم رفیعی و چاپ انتشارات ایران بان.

از پانصد سال پیش که مارشال ها به سرزمین دانشمندان حمله کردند و سرکوب و اسارت را در دستور کار خود قرار دادند، مردم را از خیلی ارزش ها دور کردند و رعب و وحشت را به جان شان انداختند. لایا از اهالی همین سرزمین است، سرزمینی که در آن دیگر کسی فرق میان دانشگاه و اسلحه خانه را نمی داند. جایی که اگر به خواسته امپراتوری تن ندهی جان عزیزانت به خطر می افتد و اگر به مبارزه فکر کنی مرگ را به سوی خود فراخوانده ای. هنگامی که برادر او به جرم خیانت به امپراتوری اسیر می شود دختر تصمیم مهمی می گیرد، او باید هر طور شده جان برادرش را نجات دهد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. پس لایا حاضر می شود به شورشی ها بپیوندد و به عنوان جاسوس در بزرگ ترین آکادمی نظامی امپراتوری حضور پیدا کند، جایی که الایس را ملاقات می کند، سربازی که هم چون او و دیگران از شرایطی که در آن گرفتار است احساس ناخوشایندی دارد و می خواهد هر طور شده اوضاع را تغییر بدهد.

الایس و لایلا در مقابل سرنوشت قرار می گیرند، آن ها باید برای رقم زدن تقدیری دیگر تلاش کنند و در مسیری که به هم پیوندشان زده پیش بروند؛ شاید بتوانند خیلی چیزها را تغییر دهند!

گزیده ای از کتاب

زندگی ام در محله ی دانشمندان هرگز آسان نبود. گاهی اوقات وحشتناک بود، مثل وقتی که دوستم زارا را بردند، یا وقتی من و دارین با درد گرسنگی در شکم هایمان بیدار می شدیم و می خوابیدیم. من مانند همه ی دانشمندان یاد گرفتم که جلوی مارشال ها سرم را پایین بیندازم، ولی حداقل هرگز مجبور نشدم جلویشان سر خم کنم و به زانو درآیم. حداقل زندگی ام از این رنج، از این انتظار همیشگی درد، خالی بود. مامان بزرگ و بابابزرگ را داشتم که بیشتر از آنچه خودشان می فهمیدند، از من محافظت می کردند. دارین را داشتم که چنان حضور پررنگی در زندگی ام داشت که فکر می کردم مانند ستاره ها فناناپذیر است.

اکنون رفته بودند. همه شان. لیس با چشم های خندانش که آن قدر در ذهنم واضح بودند که مرگش دوازده سال پیش غیرممکن به نظر می رسید. پدر و مادرم که واقعا دلشان می خواست دانشمندان را آزاد کنند، ولی فقط خودشان را به کشتن دادند. مانند خیلی های دیگر رفته بودند. مرا اینجا تنها گذاشته بودند.

سایه ها از شن ها بیرون می آیند و دورم را می گیرند. غول ها. از غم و غصه و بوی گند خون تغذیه می کنند. یکی از آن ها جیغ می کشد و آن قدر حیرت می کنم که سبد از دستم رها می شود. صدایش به نحو وهم انگیزی آشناست.

«رحم کن!» لحن صدای جیغ جیغو و چند لایه شان تمسخرآمیز است. «خواهش می کنم، رحم کن.»

دست هایم را روی گوش هایم می گذارم. صدای خود را در صدایشان می شناسم، التماس هایم به فرمانده را. چطوری فهمیدند؟ چطوری شنیدند؟

سایه ها پوزخند می زنند و می چرخند. یکی که از بقیه شجاع تر است، پایم را گاز می گیرد و دندان هایش برق می زنند. سرما بدنم را فرامی گیرد و فریاد می کشم.

«تمومش کنین!»

محصولات مشابه