اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

اخگری در خاکستر 3 (مرگ پشت دروازه ها)

وضعیت: موجود
امتیاز:
مولف
مترجم
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

500

شابک

9786001884290

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

445

کد محصول

112401

قیمت پشت جلد

1440000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن 21م،برگزیده ی جوایز متعدد ادبی،بهترین کتاب نوجوان گودریدز2015،بهترین کتاب نوجوانان آمازون2015،جایزه ی کتاب نوجوانان باستل2015،جایزه انتخاب مردم2015،نامزد جوایز...)

تاریخ ورود محصول: 1401/01/16

قیمت برای شما: 1440000ریال

توضیحات

کتاب مرگ پشت دروازه ها: امید از ترس قوی است، جلد سوم از مجموعه اخگری در خاکستر است به قلم صبا طاهر، ترجمه مریم رفیعی و چاپ انتشارات ایران بان.

از زمان هجوم مارشال ها به سرزمین دانشمندان، لایا روزهای دشواری را پشت سر گذاشته است، روزهایی درگیر با فرار و مبارزه که هم چنان ادامه دارند. او زمان زیادی را با همراهی الایس مبارزه کرده و اکنون الایس در سرزمینی بین زنده ها و مرده ها مجبور است برای آزادی اش به عنوان روح گیر خدمت کند و حتی ممکن است ناچار به فراموشی دختر مورد علاقه اش و تسلیم کامل شود. شرایط برای امپراتوری مارشال ها هم چندان خوب پیش نمی‌رود. جنگ بر سرشان سایه افکنده، توطئه ها در دربار مارشال ها به اوج رسیده، بی ثباتی امپراتوری فرمانده ظالم را برای قدرت گرفتن مصمم کرده و کشت و کشتار مردم را به دنبال آورده است. در این میان در حالی که لایا تلاش می کند شب آور را شکست بدهد با تهدیدهای غیرمنتظره ای رو به رو می شود و پایش به نبرد غیرمنتظرانه دیگری باز می شود.

گزیده ای از کتاب

جیغ هایی که از اردوگاه قبیله نشین ها به گوش می رسند، به وضوح انسانی اند و لحظه به لحظه بلندتر می شوند. به سمتشان می دوم و اوباریت و عفیه دنبالم می آیند و عفیه در همان حال ازم می خواهد توضیح دهم چه اتفاقی افتاده.

نطق زالدارا را قطع می کنم و می گویم: «برو به پناهگاه. بعدا به سوالاتت جواب می دهم -فقط قایم شو.»

ده ها نفر در حال فرار از کاروان هستند. در حالی که نزدیک می شوم، شمشیرهایم را بیرون می کشم. نزدیک ترین جیغ ها از سمت واگن سبز براقی می آید که آینه کاری شده. آن را به خوبی می شناسم. مال برادر کوچک تر عفیه است، جیبران.

در پشتی واگن با فشار باز می شود و قبیله نشین جوان و خوش قیافه بیرون می آید. یقه ی مردی را که داخل واگن است می گیرد و او را مانند عروسکی پارچه ای به بیرون پرت می کند‌.

»عمو تاش!» عفیه نفسش را در سینه حبس می کند و دوان دوان از کنارم می گذرد و به سمت برادرش می رود. «جیب، نه!»

برادرش می چرخد و به او نگاه می کند و زن قبیله نشین که صورتش از شدت وحشت خشک شده، آهسته عقب نشینی می کند. چشم های جیبران کاملا سفیدند. تسخیر شده. روح فراری ای اختیار جسمش را در دست گرفته.

چون من آن ها را با سرعت کافی راهی نکردم. چون تعدادشان خیلی زیاد است و‌جز بازگشت به دنیای زنده ها جایی برای رفتن ندارند.

جیبران به سمت عفیه خیز برمی دارد. با اینکه عفیه ده، دوازده قدم از او فاصله دارد، جیبران با یک خیز به او می رسد و گلویش را می‌گیرد و از زمین بلندش می کند. زن ریزنقش که صورتش کبود شده، به او لگد می زند. قبل از اینکه بتوانم به جیبران برسم، او عفیه را هم به کناری پرت می کند.

غرایز ماسکی ام به کار می افتند و مانند یک شکارچی قوز می کنم. اگر بتوانم مرد قبیله نشین را بیهوش کنم، شاید چیزی در اسرار اوباریت پیدا شود که به من بگوید چطور می توانم روح را از بدنش بیرون بکشم.

 

محصولات مشابه