اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آکادمی خون آشام 4 (پیمان خون)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

469

شابک

9786222190767

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-05-16

سال چاپ

1399

وزن

426

کد محصول

93527

قیمت پشت جلد

1360000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م،مناسب بالای 17سال،بازبینی:نازنین نخعی،پانیذ اشرفی،تصویرگر:سعید فرهنگیان)

تاریخ ورود محصول: 1399/05/19

قیمت برای شما: 1360000ریال

توضیحات

کتاب آکادمی خون آشام 4 (پیمان خون) اثر ریشل مید است به ترجمه فاطمه پاک زبان و چاپ انتشارات باژ.

این کتاب از زبان یک دمپایر روایت می شود، دمپایرها موجوداتی هستند که اولین نسل آن ها از رابطه میان انسان ها و موروی ها شکل گرفته، موروی ها خون آشام های خوبی هستند که برای تغذیه هیچ انسانی را نمی کشند و اگر هنگام خوردن خون انسانی او را بکشند آن گاه به استریگوی مبدل می شوند، که موجوداتی خبیث و شرورند؛ دمپایرها به دلیل ویژگی های نیمه انسانی و نیمه خون آشامی شان تقریبا از قدرت های هر دو گروه برخوردارند، بنابراین توانایی شان آن ها را به نگهبانان قابلی تبدیل می کند؛ نگهبانانی برای حفاظت موروی ها در مقابل استریگوی ها.

زمانی نه چندان دور دیمیتری هم یک دمپایر بود، درست مثل رز، آن دو رابطه ای عمیق و عاشقانه داشتند و اما ناگهان همه چیز زیر و رو شد، وقتی که در یک مبارزه که هر دوی آن ها در آن حضور داشتند دیمیتری به استریگوی تبدیل شد و همه ی روزگار گذشته و دنیای پاکش دود شد و به هوا رفت. حالا رز چاره ای ندارد که به پیمانشان وفادار بماند، پیمانی که در آن قید کرده بودند مرگ برایشان دلپذیرتر از این است که به یک استریگوی تبدیل شوند، پس رز باید دیمیتری را بیابد و جانش را بگیرد، حتی اگر هنوز دوستش داشته باشد…

گزیده ای از کتاب

من زیاد به خدا و تقدیر اعتقادی نداشتم، اما حالا واقعا داشتم تجدید نظر می کردم. ظاهرا پس از آنکه از حال رفته بودم، سیدنی چند تماس اضطراری گرفته بود و کسی که او در بایا می شناخت تا آنجا رانده، و خطر تاریکی را به جان خریده بود تا من را نجات دهد و به جایی ببرد که تحت مراقبت قرار بگیرم. تعجبی نداشت که چرا احساسات مبهم بودن درون یک ماشین در هذیان هایم به من دست داده بود؛ همه اش خواب و خیال نبود!

و بعد به طریقی از بین همه ی دمپایرهای بایا، به پیش مادر دیمیتری برده شده بودم. همین کافی بود تا مرا به این فکر بیندازد که شاید واقعا قدرت هایی برتر از من در جهان در کار بودند. هیچ کس دقیقا به من نگفت که چطور از آن جا سر در آورده بودیم، اما خیلی زود فهمیدم که النا بلیکوف به خاطر شفادهندگی و البته نه شفادهندگی جادویی، میان همتایانش مشهور بود. او دوره های پزشکی را گذرانده بود و هرگاه دیگر دمپایرها و حتی برخی موروی ها می خواستند از جلب توجه انسان ها جلوگیری کنند، به او مراجعه می کردند.

با وجود این رویداد ترسناکی بود، و نمی توانستم به این فکر نکنم که اتفاقاتی خارج از فهمم در حال شکل گیری بود. در آن لحظه چندان نگران چراها و چطورهای موقعیت فعلی ام نشدم؛ چون به اطرافم و افراد حاضر که با چشمانی گشاد مرا نگاه می کردند، خیره شده بودم. اُلِنا تنها زندگی نمی کرد. هر سه خواهر دیمیتری به همراه بچه هایشان نیز در آن خانه ساکن بودند. شباهت خانوادگی شان تکان دهنده بود. هیچ کدام از آن ها دقیقا شبیه دیمیتری نبود، اما در تمام آن چهره ها می توانستم او را ببینم. چشم هایش را. لبخندش را. حتی شوخ طبعی اش را. دیدن آن ها بی قراری ام را تسکین داد و در عین حال آن را تشدید کرد. هرگاه که از گوشه ی چشم به یکی از آن ها نگاه می کردم، فکر می کردم دیمیتری را می بینم. آنجا مانند خانه ای آینه ای بود که بازتابی دروغین از او را جای جای خود منعکس می کرد.

محصولات مشابه