اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آکادمی خون آشام 2 (سرما زدگی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

322

شابک

9786009871292

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-05-11

سال چاپ

1398

وزن

293

کد محصول

85601

قیمت پشت جلد

930000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م،مناسب برای بالای 18سال،تصویرگر:سعید فرهنگیان)

تاریخ ورود محصول: 1398/09/24

قیمت برای شما: 930000ریال

توضیحات

کتاب آکادمی خون آشام (جلد دوم: سرمازدگی) اثری است از ریشل مید به ترجمه فاطمه پاک زبان و چاپ انتشارات باژ. این کتاب از زبان یک دمپایر روایت می شود، دمپایرها موجوداتی هستند که اولین نسل آن ها از رابطه میان انسان ها و موروی ها شکل گرفته، موروی ها خون آشام های خوبی هستند که برای تغذیه هیچ انسانی را نمی کشند و اگر هنگام خوردن خون انسانی او را بکشند آن گاه به استریگوی مبدل می شوند، که موجوداتی خبیث و شرورند؛ دمپایرها به دلیل ویژگی های نیمه انسانی و نیمه خون آشامی شان تقریبا از قدرت های هر دو گروه برخوردارند، بنابراین توانایی شان آن ها را به نگهبانان قابلی تبدیل می کند؛ نگهبانانی برای حفاظت موروی ها در مقابل استریگوی ها. رز، با تمام وجود خواهان نگهبانی از لیزا است، لیزا قدرتی فراتر از سایر موروی ها دارد و همین قدرت او را برای مدت ها اسیر دست ویکتور کرد و البته همین توانایی رز را پس از مرگ دوباره زنده کرد. حالا رز در حال تمرین برای کشتن و محافظت از خون آشام هاست، عشقی نامناسب را در دلش پرورش می دهد و ممکن است بهترین دوستش دچار جنون شود.

گزیده ای از کتاب

 

سرانجام برگشت و دستش را به سویم دراز کرد. «بیا.»

با تعجب دستم را زیر مشتش گرفتم. چیزی کوچک و سرد در دستم افتاد: یک آویز گرد. آویزی کوچک به اندازه ی یک سکه ی ده سنتی. قسمت زیرینش از جنس نقره بود و شیشه هایی رنگی و دایره ای را نگه داشته بود. با اخم انگشت شستم را روی سطحش کشیدم. عجیب بود، اما آن دایره ها تقریبا به شکل یک چشم بودند. دایره ی درونی کوچک بود، مانند مردمک چشم. رنگ آبی تیره اش آن قدر عمیق بود که مشکی دیده می شد. به دورش، دایره ای به رنگ آبی کمرنگی کشیده شده بود و خود آن دایره را حلقه سفید دیگری محاصره کرده بود. و در نهایت دایره ای بسیار بسیار کم ضخامت و آبی رنگ همه ی دایره های دیگر را دربرگرفته بود. گفتم: «ممنونم.» انتظار هدیه ای از سوی او نداشتم. کادویی عجیب و غریب بود، چرا باید یک چشم به من می داد؟ اما به هر حال هدیه بود. «من… من برات چیزی نگرفتم.»

مادرم سرش را تکانی داد. بار دیگر چهره اش بی حالت و سخت شده بود. «عیبی نداره. چیزی لازم نداشتم.»

محصولات مشابه