اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آوای یخ و آتش 3 (نبرد پادشاهان 1)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

528

شابک

9786226826068

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

609

کد محصول

91014

قیمت پشت جلد

700000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1399/03/18

قیمت برای شما: 700000ریال

توضیحات

کتاب آوای یخ و آتش (نبرد پادشاهان 3) اثری است از جورج. آر. آر. مارتین به ترجمه رکسانا شیرزادی و چاپ انتشارات موج.

این کتاب تصویر گر دنیایی است آمیخته با افسانه و اسطوره و تاریخ، جهانی مملو از انسان هایی که برای کسب قدرت شورش می کنند و کسانی که با خیال کسب قدرت مطلق ستمگری بی حد و حصر خود را بر هم نوعان خود روا می دارند. در این داستان انسان ها در کنار اژدهایان و مردگان متحرکی قرار می گیرند که از دل سیاهی بیرون آمده اند و برای نابودی بشر عزم خود را جزم کرده اند. در آوای یخ و آتش این قدرت است که بشر را بازیچه دست خود کرده تا آن جا که او را به هر کاری وا می دارد تا بازی تاج و تخت را به سود خود تغییر دهد.

سرزمین به ظاهر در صلح فرورفته است؛ رابرت باراتیون گوشه ای از حکومت را به دست گرفته و استارک ها در جایی دور از حکومت مرکزی حافظ دیواری هستند که از زمستان ابدی جلوگیری می کند؛ کشتاری رخ می دهد، حکومت مرکزی با اتفاق عجیبی مواجه می شود، کسی در پی دستیابی به حکومت بر می آید و دختری از نژاد تارگین ها و خدایان اژدها با مردی وحشی ازدواج می کند…

گزیده ای از کتاب

جان به آرامی صدا زد: «سم؟»

هوا بوی کاغذ و خاک و گذر زود زمان می داد. رو به روی جان قفسه های چوبی بلندی تا تاریکی زیر سقف برپا بودند. تمام قفسه ها پر بود از کتاب هایی با جلد و بند چرمی و صندوقچه هایی پر از تومار قدیمی. از لا به لای قفسه ها نور زرد کم رنگ چراغی می دید اما خود چراغ را نه. جان شمعش را خاموش کرد. بهتر بود میان این همه کاغذ چیز خطرناکی در دستش نباشد. به دنبال منبع نور رفت. از راهروی باریکی گذشت. سر تا پا سیاه بود. با موهای سیاه، صورت کشیده، چشمان خاکستری. انگار سایه ای میان سایه های دیگر می گشت. دستانش زیر دستکش سیاهی از پوست موش کور بود. دست راستش را پوشانده بود که زخم سوختگی را پنهان کند و دست چپش را به این دلیل که با یک دستکش شبیه احمق ها می شد.

سمول تارلی جایی شبیه تاقچه ای درون دیوار سنگی روی میزی خم شده بود. چراغ روشنی بالای سرش آویخته بود. با شنیدن آمدن جان سرش را بلند کرد.

«تمام شب را این جا بودی؟»

«واقعا؟»

انگار خودش هم باورش نمی شد.

«نه با ما صبحانه خوردی نه تختت دست خورده.»

رست فکر کرد از خدمت فرار کرده است. اما جان حتا شک هم نداشت. فرار از خدمت جرات می خواست که سم چندان نداشت.

«صبح شده؟ این جا نمی شود فهمید.»

«سم تو خنگ محبوب خودم هستی. قول می دهم وقتی روی زمین یخ زده بخوابی دلت برای تختت هم تنگ بشود.»

سم دهان دره ای کرد. «استاد ایمون مرا فرستاده که برای فرمانده نقشه هایی پیدا کنم. هیچ فکرش را نمی کردم… جان هیچ جا شبیه این کتاب ها را دیده بودی؟ هزاران کتاب…»

محصولات مشابه