اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آواز فاخته

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

456

شابک

9786222741600

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1401-04-04

سال چاپ

1401

وزن

348

کد محصول

111010

قیمت پشت جلد

1190000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،مناسب بالای 14 سال،برنده ی جایزه ی بهترین داستان فانتزی2015،نامزد جوایز متعدد در سال 2015 و 2014)

تاریخ ورود محصول: 1400/11/24

قیمت برای شما: 1190000ریال

توضیحات

کتاب آواز فاخته اثری است از فرانسیس هاردینگ به ترجمه ی محمدعباس آبادی و چاپ انتشارات پرتقال.

پس از سر تا پا خیس برگشتن تریس به خانه، تب کردن و هذیان گفتنش، به مرور اوضاع برای او عجیب و غریب می شود. دخترک یازده ساله تاکنون بارها مریض شده اما هیچوقت این حد از گیجی و منگی را تجربه نکرده است.

در این میان حرف های خواهر کوچک او، پن، بیش از همه نگرانش می کند:”اون واقعی نیست… داره نقش بازی می کنه!”

وجود برگ های خشکیده روی موهای تریس و در اتاقش، شبیه شدن اشک های او به تار عنکبوت و بی انتها شدن اشتهایش، حسابی دخترک را وحشت زده می کند. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ چه بلایی بر سر خود واقعی تریس آمده است؟

گزیده ای از کتاب

تریس با تکانی ناگهانی از خواب پرید، یک دقیقه ی تمام نفس نفس زد و منتظر ماند تا تپش قلبش آرام شود. خواب دیده بود، فقط خواب دیده بود. به پهلو غلت زد و گونه اش به چیز سفتی چسبید. فشار صورتش آن را به ترق تروق انداخت. جا خورد و نفسش را تو داد و صاف نشست.

چند برگ خشک روی بالشش بود. انگشتانش را آرام توی موهایش کشید و باز هم دستش پر از برگ های خشک قهوه ای شد. چشمش آهسته به طرف صندلی ای که پشت در گذاشته بود به حرکت درآمد و ناگهان قلبش فرو ریخت. دراین لحظه بود که متوجه شد چقدر امیدوار بوده آن پن همیشه بدجنس مسئول ظاهر شدن مرموز آن برگ ها باشد.

با احتیاط نشست و رواندازها را کنار زد. روی ملافه ی اطرافش هم برگ بود، مقداری هم داخل لباس خوابش پیدا کرد و چند ترکه و چند دسته کاه هم دید.

با دهان خشک، بازهم آت و آشغال ها را تمیز کرد، سپس به طرف میز آرایشش رفت تا برس مویش را بردارد. در کمال تعجب دید که تکه های کوچکی از برگ خشک به دندانه های برسش چسبیده، با اینکه مطمئن بود همه چیز را از آن کنده و شاید فقط چند تار مویش لای برس باقی مانده بود. اما وقتی به آن خیره شد، بدگمانی مخوفی مثل عنکبوت به داخل ذهنش خزید.

نه. امکان نداره.

باید می فهمید، تریس تمام تکه های برگ را که تکاند، چند تار مو از سر خودش کند و روی برس کشید. سپس خودش را مجبور کرد چند لحظه آن طرف را نگاه کند و زیر لب تا سیصد شمرد. وقتی دوباره رویش را برگرداند، روحیه اش را مثل سنگی که به ژرفا سقوط کرده باشد از دست داد. روی دندانه های برس خبری از موها نبود. به جای آن یک تکه برگ خیلی نازک بود، خشک مثل بال پروانه و ظریف تر از توری.

برگ های توی موهام، خاک روی زمین… من این هارو از بیرون نیاوردم تو. پن هم تو اتاق پخششون نکرده.

این ها خودم هستن.

محصولات مشابه