اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آن سوی مرگ

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

352

شابک

9782000832263

نوبت چاپ

44

سال چاپ

1399

وزن

538

کد محصول

93746

قیمت پشت جلد

720000


مشخصات تکمیلی :

(چاپ دوم ناشر،این کتاب پیش از این 44بار توسط نشر جمال صادقی،به چاپ رسیده است،خاطرات تجربه دم مرگ،زندگی پس از مرگ،کوشش:محمدحسین حاجی ده آبادی)

تاریخ ورود محصول: 1399/07/02

قیمت برای شما: 720000ریال

توضیحات

کتاب آن سوی مرگ اثر جمال صادقی است به چاپ انتشارات ذهن آویز.

جرقه نوشتن اثر پیش رو که در آن از تجربیات انسان هایی می خوانیم که مرگ را لمس کرده و برزخ را مشاهده کرده اند و سپس دوباره به عالم خاکی بازگشته اند، هنگامی زده شده که نویسنده و دوست همیشه همراهش راهی سفری شدند تا در آن انسان را بشناسند و در این سفر با زن و مردی ملاقات کردند که از پرواز روح از تنشان حکایت کردند و چیزهایی از آن عالم گفتند. این تنها آغاز راه بود و چند سال بعد نگارنده تصمیم گرفت تا چیزهای بیشتری در این باره بداند و تکه های پازلی را که در گفت و گو با افراد مختلف با چنین تجربه ای به دست می آورد در کنار هم بچیند و تصویری کامل تر از آن سوی مرگ بسازد، این بار هم به کمک همان دوست همیشگی اش حسین. نتیجه این تصمیم سفر دیگری بود که ماحصل آن را می توان در کتاب حاضر مطالعه کرد.

گزیده ای از کتاب

در یکی از اتاق های بیمارستان حاضر شدم تا آن مرد را ببینم. مردی چهل ساله بود. روی تخت، دراز کشیده بود. جز او دو بیمار دیگر در اتاق دیده می شدند. هر دو در خواب بودند. مرد چهل ساله، به شدت درد داشت. می دانست که در حال مردن است. ترس عمیقش از مرگ، کاملا در صورتش مشخص بود. ناگهان، شخصی با روپوش سفید وارد اتاق شد. او به طرزی تکان دهنده، زیبا بود. این فرد زیبارو به سمت مرد چهل ساله رفت؛ نزدیک شانه راستش ایستاد؛ خم شد و از او پرسید: «خیلی درد داری؟» هیچ جوابی از دهان مرد، بیرون نیامد. فقط پلک هایش را روی هم فشار داد. مرد سفیدپوش به او گفت: «نگران نباش. به زودی دردهایت برطرف می شود.» و سرش را به عقب برگرداند. متوجه شدم که شخص دیگری وارد اتاق شده است. این یکی، بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت زیبا بود. زیبایی اش، فوق زیبایی بود. تاروپود آدم را تسخیر می کرد. او با متانت و خوشرویی به مرد بیمار گفت: «آمده ام تا تو را از دردهایت نجات دهم.» و دست هایش را روی پاهای مرد کشید؛ بعد، آن ها را آرام ارام به سمت شکم، سینه و گردن او حرکت داد. وقتی دست هایش به گردن مریض نزدیک شد از او پرسید: «دیگر دردی حس می کنی؟» مرد، ابروهایش را بالا انداخت. آن شخص بی نهایت زیبا به او گفت: «حالا، لطفا به بالا نگاه کن.» مرد محتضر به بالا نگاه کرد و چشمانش از شادی برق زد. شخص بسیار زیبا رو گفت: «آن جا محلی است که تا قیامت، داخلش خواهی ماند. آن اشخاص را هم که می بینی، اولیای خدا هستند. دوست داری در مکانی که می بینی و در نزدیکی اولیای خدا زندگی کنی؟» مرد چهل ساله، لبخند زد. لبخندی که نشانه رضایت کامل بود. سپس آن شخص، دست هایش را روی سر او کشید. همان لحظه، روح مرد از بدنش خارج شد.

محصولات مشابه