اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آنی شرلی در جزیره 3 (رمان های کلاسیک85)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

جیبی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

400

شابک

9786000803575

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

233

کد محصول

85995

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1398/10/03

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب آنی شرلی در جزیره اثری است از ال. ام. مونتگمری به ترجمه سارا قدیانی و چاپ انتشارات قدیانی. این کتاب داستان دیگری از آنی شرلی را در خود جای داده، دختری نام آشنا با موهای قرمز، صورتی پر کک و مک و ذهنی خیال پرداز که سال ها در یتیم خانه زندگی کرده و با این وجود روحیه ای شاد و پرانرژی دارد. آنی اکنون در آستانه فصلی جدید از زندگی اش قرار گرفته، او می خواهد به دانشگاه ردموند برود و این یعنی قرار گرفتن در کنار افرادی بیگانه و تجربه چیزهایی نو. آنی در روزهایی که پیش رو دارد  به زادگاهش بازمی گردد، مثل یک دانشجو روزگار می گذراند و طعم عشق را حس می کند.

گزیده ای از کتاب

خانم لیند در حالی که اشک در چشم هایش حلقه زده بود، گفت: «همیشه یک تکه از کار، نیمه تمام می ماند. اما گمان کنم همیشه یک نفر باشد که تمامش کند.»

آنی همان طور که همراه داینا به طرف خانه می رفت، گفت: «چقدر قبول کردن مرگ کسی که می شناختیم، سخت است. روبی میان هم کلاسی های ما اولین نفری بود که رفت. ولی دیر یا زود، همگی یکی یکی به عاقبت او دچار می شویم.»

داینا با کراه گفت: «بله، همین طور است.»

او دوست نداشت درمورد مرگ صحبت کند. بلکه ترجیح می داد درباره ی جزئیات مراسم حرف بزند؛ درباره تابوت مخملی سفید باشکوهی که آقا گیلیس برای روبی تهیه کرده بود و اینکه به قول ریچل… گیلیس ها همیشه باید ولخرجی می کردند، حتی در مراسم خاک سپاری؛ درباره چهره ی اندوهگین هرب اسپنسر و درباره جیغ های خارج از کنترل و ناشی از تشنج یکی از خواهرهای روبی. اما آنی قصد نداشت درباره ی این چیزها حرف بزند. به نظر می آمد او در خیالاتی غوطه ور بود که داینا حتی در قسمتی از آنها هم نمی توانست شریک شود.

دیوی ناگهان گفت: «روبی گیلیس خیلی خوش خنده بود. یعنی در بهشت هم به اندازه ی وقتی که در اونلی بود، می خندد آنی؟ می خواهم بدانم.»

آنی گفت: «بله، ممکن است.»

داینا با لبخندی ناشی از حیرت گفت: «وای! نه!»

آنی خیلی جدی پرسید: «خب، چرا که نه داینا؟ فکر می کنی ما در بهشت هیچ وقت نمی خندیم؟»

داینا گفت: «خب… من… من نمی دانم. ولی به نظر دست نمی آید. می دانی که خندیدن در کلیسا کار خوبی نیست.»

آنی گفت: «ولی بهشت… مثل اینجاها نیست.»

محصولات مشابه