اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آدم حسابی موقتی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

264

شابک

9786229915981

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

215

کد محصول

102593

قیمت پشت جلد

550000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های انگلیسی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1400/02/11

قیمت برای شما: 550000ریال

توضیحات

کتاب آدم حسابی موقتی: اثر سباستیان بری است با ترجمه ی میثم فدائی و چاپ انتشارات همان.

کتاب حاضر داستانی با شخصیت مک نالتی است که اهل ایرلند می باشد. این اثر روایتگر داستان زندگی و گذشته ی اوست. مک غرق در گذشته خود می شود و راهی می یابد که بتواند دفتر گذشته را ببندد و به دست فراموشی بسپارد تا به آرامش دست یابد. ماجرای گذشته ی تلخ مک نالتی از وقایع دوران خدمت گرفته تا ازدواج دردناکش با مای و شرح حال او و قصه بازگشتش به ایرلند، همه در این داستان جای گرفته است.

گزیده ای از کتاب

دفتر ثبت ازدواج را در ایوان کلیسا امضا کردیم، ازدحامی از افراد گوناگون، مادرم، چنان شادمان که آدم فکر می کرد کم مانده به رقص درآید، پدرم، با لبخندی بر لب و شادیی معصومانه، و کلاه حصیریی که روی سرش به عقب لغزیده بود. بعد از آن که مای امضایش را در آن کتاب کهنه کنار امضای من گذاشت، پدرم با شور و شوق دستش را گرفت و او کمی خم شد و گونه پدرم را بوسید. بعد هم مادرم را بوسید و خیل عظیم خاله ها و عمه ها و دخترخاله ها و پسرعمه هایش را. بعد برادرش با من دست داد و من از او بابت همه مهربانی هایش در آن روز تشکر کردم. لحظه ای سرشار از آرامش بود. همه چیز روبه راه بود، همه چیز سر جای خودش بود، نهایت کمال در زندگی من، ثمره درست و منطقی عشقم به مای. نیکلاس بود که هزینه یک مهمانی کوچک را در هتل گریت ساترن تقبل کرده بود و مادرم بود که آن کیک بزرگ را درست کرده بود. تام بود که بلیت های قطار رابه مقصد دوبلین خریده و ترتیب چند شب اقامت را در هتل باریز داده بود. کشیش که کارش را تمام کرده بود، مثل بازیگری که از بازی فراغ شده، آسوده خاطر بود. نور باران خورده ای که از در بزرگ کلیسا به داخل ایوان می تابید، انگار نور صفا و امید بود.

مای ناگهان رفت، چنان سریع که وقتی قدم در خیابان باریک گذاشتم اثری از او نبود. ولی کمی پایین تر، کنار کلیسای قدیمی، تور سرش همچون تار عنکبوتی که از عمارت خدا پاکش کرده باشند، روی زمین افتاده و معلوم بود آن را از روی سرش کشیده و دور انداخته. باران شدیدی می بارید و من بارانی به تن نداشتم، ولی از ذهنم گذشت اگر گذر باترمیلک را دوان دوان طی کنم ممکن است به او برسم. وقتی سر نبش رسیدم و داخل خیابان سنت آگوستین پیچیدم، دخترکی را دیدم که آن جا ایستاده و به کف دستش نگاه می کند. چشمم در کف دست دخترک به حلقه ای طلایی افتاد، حلقه ی عروسی مای. حدود پنجاه متر جلوتر مای را دیدم که همچون روحی زیر باران سیل آسا به سمت رودخانه می دوید.

محصولات مشابه