اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آخرین نماز در حلب (زندگی نامه و خاطرات جوان مومن انقلابی،مدافع حرم،پاسدار شهید عباس دانشگر)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

168

شابک

9786227177718

نوبت چاپ

9

تاریخ تجدید چاپ

1400-07-24

سال چاپ

1400

وزن

196

کد محصول

94710

قیمت پشت جلد

350000


مشخصات تکمیلی :

(خاطرات بازماندگان شهیدان مسلمان سوریه ایران،عباس دانشگر،1372-1395)

تاریخ ورود محصول: 1399/06/25

قیمت برای شما: 350000ریال

توضیحات

کتاب آخرین نماز در حلب: زندگی نامه و خاطرات جوان مومن انقلابی، مدافع حرم، پاسدار شهید عباس دانشگر به قلم مومن دانشگر از سوی انتشارات شهید کاظمی به چاپ رسیده است.

کتاب پیش رو پیرامون جوانی به نام عباس دانشگر نگارش شده که در سال 1372 چشم به جهان گشود؛ او ورود به سپاه پاسداران و دانشگاه امام حسین را برای خدمت به اسلام بر دانشگاه ترجیح داد و تحت تاثیر فضای معنوی دانشگاه و مطالعات بسیار گویا به نوعی دگرگونی درونی دست یافت و همین تغییرات روحی عباس را بر این داشت تا در مقابل دشمنان تکفیری به مقابله برخیزد، تصمیمی که سرانجام به شهادت او بر اثر اصابت موشک تاو آمریکایی در حومه جنوبی شهر حلب سوریه منجر شد، در حالی که تنها بیست و سه سال از عمر گرامی اش می گذشت.

گزیده ای از کتاب

عباس به ما نشان داد که شهدای ما آدم هایی معمولی با ویژگی های خاص بوده اند. ما تا پیش از شهادت عباس فکر می کردیم جنس آسمانی شهدا، دست نیافتنی است. تقصیری نداشتیم. از شهدا یک سری کلیپ دیده بودیم و تعدادی خاطره خوانده بودیم؛ همین! اما با عباس زندگی کردیم. دیدیم که شهادت چگونه به او می آمد.

عباس یک انسان معمولی بود؛ اما ارتباط ویژه اش با خدا، او را از دیگران متمایز می کرد. نماز آخرش را هرگز از یاد نمی برم. نماز ظهر را در تیررس دشمن اقامه کرد؛ مثل یاران حسین علیه السلام. حتی در این شرایط هم آرام بود و این موقعیت خطرناک از کیفیت نمازش کم نمی کرد. نمی دانستیم در این نماز آخر میان عباس و خدا چه گذشته است که پای عباس ساعتی بعد به پله کمال رسید. ساعتی بعد از این نماز بود که دو موشک تاو ضد تانک هدایت شونده، مامور شدند تا عباس را به سوی بهشت هدایت کنند.

… پس از گذشت دو هفته از شهادت عباس، ساکش به دستمان رسید. وسایل داخل ساک را یک به یک دیدم و ساک را کنار اتاق گذاشتم.

در حال استراحت بودم که ناگاه صدای اذان را شنیدم و از خواب پریدم؛ ساعت را نگاه کردم. وقت اذان نبود. هیجان تمام وجودم را فراگرفته بود. تا حیاط خانه دویدم که ببینم صدای اذان از مناره مسجد است یا نه؛ اما متوجه شدم منشأ صدا بیرون خانه نیست.

خوب که دقت کردم، دیدم منشأ صدا، همان ساکی است که کنار اتاق گذاشته بودم. سراسیمه به سمتش رفتم؛ گوشی همراه عباس در ساک بود. آن را برداشتم و نگاهم به آن خیره شد. روی صفحه گوشی نوشته بود: «اذان صبح به وقت حلب.»

محصولات مشابه