اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آخرین نبرد (قصه های همیشگی 6)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

324

شابک

9786222741730

نوبت چاپ

7

سال چاپ

1401

وزن

252

کد محصول

109723

قیمت پشت جلد

880000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن 20م،مناسب بالای 12سال،از پرفروش های نیویورک تایمز)

تاریخ ورود محصول: 1400/10/13

قیمت برای شما: 880000ریال

توضیحات

کتاب قصه های همیشگی 6 (آخرین نبرد)، اثر کریس کالفر است با ترجمه ی الهام فیاضی و چاپ انتشارات پرتقال.

کتاب پیش رو جلد ششم از مجموعه کتابهای قصه های همیشگی است که در لیست پرفروش های نیویورک تایمز قرار دارد.

در کتاب فروشی بهشت کرم های کتاب، هزار تا مهمان در قسمت برگزاری مراسم کنار یکدیگر جمع شدند تا نویسنده ی محبوبشان «آقای بیگی» را از نزدیک ببینند و تولد هشتادسالگی او را جشن بگیرند. این روز برای نویسنده روز خیلی خاصی است. هرکدام از مهمان ها از او سوالی می پرسند و نویسنده هم با کمال آرامش به تمام پرسش ها پاسخ می دهد. ناگهان با سوال دخترکی که در جمع حضور دارد، برق چشمان آقای بیگی از بین می رود و او به وضوح شوکه می شود. سوال دخترک در مورد خواهرش «الکس» است که به یکباره ناپدیده شده…

گزیده ای از کتاب

کانر به محض اینکه سرنخی از خواهرش پیدا کرد، با عجله به سراغ نزدیک ترین کامپیوتر رفت و پنج بلیت باقی مانده ی پرواز بعدی به نیویورک را خرید. بدون اجازه از کارت اعتباری باب استفاده کرد، ولی اصلا برای باب مهم نبود. تنها چیزی که برای همه اهمیت داشت، پیدا کردن الکس و برگرداندنش به خانه بود. آزاد کردن دنیای قصه ها تا مشخص شدن ته و توی ماجراهای منهتن به تعویق می افتاد.

ساعت پنج صبح روز بعد، کانر، بری، جک، گلدی لاکس، شنل قرمزی و شارلوت بدون اینکه پلک روی هم گذاشته باشند، توی ماشین شاسی بلند شارلوت روی سر و کول هم سوار شدند و به فرودگاه بین المللی ویلو کرست رفتند. کانر نمی دانست در نیویورک چه چیزی در انتظارشان است، اما مطمئن بود در کنار دوستانش راحت تر اوضاع را سر و سامان خواهد داد. با چنان عجله ای بیمارستان را ترک کردند که هیچ کس فرصت چمدان بستن پیدا نکرد، ولی کانر که می دانست دوستانش معمولا چه چیزهایی همراه دارند، توانست قبل از راه افتادن از بیمارستان ساک دستی ای بردارد و وسایل عجیب و غریب جک و گلدی لاکس را در آن جا بدهد.

وقتی رسیدند، همه بیرون منتظر ماندند و کانر دوید داخل ساختمان تا کیفشان را تحویل دهد. آن ها روی جدول کنار ماشین شارلوت ایستادند و برای اولین بار، مناظری غیر از راهروهای بیمارستان کودکان سنت اندروز را دیدند.

جک که هیرو را در آغوش داشت، گفت: «پس به این می گن فرودگاه. خب این گاهی فرود دقیقا یعنی چی؟»

بری توضیح داد: «جاییه که آدم سوار هواپیما می شه و باهاش می ره جاهای دیگه.

گلدی لاکس گفت: «مثل اسطبل؟»

«آره، فقط اسب هاش خیلی بزرگ ترن.»

جک و گلدی لاکس سر تکان دادند و اطرافشان را با حیرت نگاه کردند، اما انگار فرودگاه چنگی به دل شنل قرمزی نزده بود.

محصولات مشابه