اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آخرین آفتاب (داستان هایی از امام مهدی (عج))

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

جیبی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

150

شابک

9789649735733

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

172

کد محصول

105451

قیمت پشت جلد

300000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های مذهبی فارسی،قرن 14،امام دوازدهم،محمدبن حسن(عج)،255ق)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/02

قیمت برای شما: 300000ریال

توضیحات

کتاب آخرین آفتاب: اثر محسن نعما است به چاپ انتشارات کتاب جمکران.

در کتاب حاضر داستان هایی شیرین و خواندنی با متنی ساده و روان از امام مهدی (عج) روایت می شود.« وصال» که یکی از داستان های زیبای این کتاب است درباره مراسم ازدواج ملیکه، نوه ی امپراتور روم، با پسر برادر امپراتور روم است که به خواست خداوند صورت نمی گیرد. ملیکه هرشب ابومحمد را در خواب می بیند که به وصال او درآمده است، اما در واقعیت او را نمی یابد. وقتی علت را جویا می شود، ابومحمد به او پاسخ می دهد: که شرک تو مانع وصال میان من و تو شده است و…

گزیده ای از کتاب

ابومحمد نگاهی به ملیکه می کند: « تاخیر من به خاطر شرک تو بود. حال که تو اسلام آوردی، هر شب به دیدار تو می آیم تا آنکه خداوند وصال میان من و تو را به سرانجام برساند.»

اشک شوق در چشمان ملیکه شدیدتر می شود: «سرورم، من کی و چگونه به وصال تو می رسم؟»

-ای ملیکه، پدربزرگت امپراتور روم، چندی دیگر لشکری را به جنگ با مسلمانان می فرستد. تو لباس خدمتگزاران را بپوش و بدون آنکه کسی متوجه شود از کاخ خارج شو و با لشکر روم همراه شو. خداوند خود را بر تو تفضل خواهد کرد و یاری ات خواهد کرد و تو را به من خواهد رساند.

ملیکه از خواب بر می خیزد. بوی خوشی در شامه اش می پیچد. انگار که ابومحمد همین جا بوده؛ در کنارش. بر می خیزد و به کنار پنجره اتاقش می رود. چشم به آسمان می دوزد. سیاهی شب، سایه اش را بر همه جا افکنده. فقط نور مهربان ماه است که در آن ظلمت، در اتاقش می ریزد. چشمان ملیکه پر از اشک می شود. از چشم هایش نه اشک، که انگار الماس عشق می ریزد. حرف هایی که ابومحمد در خواب به او گفته را زیرلب زمزمه می کند و با خود می گوید: « باید به دستوری که مولایم فرموده خوب عمل کنم. عمل به این دستور می تواند مرا به آن ماه شب چهارده برساند.»

در خانه «بشربن سلیمان» کوبیده می شود. بشر به سوی در می شتابد و در را باز می کند.

سلام بشر

سلام بر کافور، غلام و خادم مولایم.

مولایت امام هادی با تو کاری دارد. آماده شو تا به محضرش برویم.

بشر خوش حال و شادمان می شود از اینکه امام هادی او را به محضر خود فرا خوانده. لباس می پوشد. عبا بر دوش می اندازد و به همراه کافور به سوی منزل امام هادی می رود. برای او، این خانه و خانه خدا و مسجدالحرام گویی یکی است.

محصولات مشابه