اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

آبنبات نارگیلی (داستان طنز)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

384

شابک

9786000351793

نوبت چاپ

14

تاریخ تجدید چاپ

1402-03-02

سال چاپ

1401

وزن

364

کد محصول

111545

قیمت پشت جلد

1350000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های طنزآمیز فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/12/10

قیمت برای شما: 1350000ریال

توضیحات

کتاب آبنبات نارگیلی، اثری است از مهرداد صدقی به چاپ انتشارات سوره مهر.

این داستان طنز که در سال های پایانی دهه هفتاد جریان دارد، درباره ی دانشجویی شوخ و بذله گو به نام محسن است که پس از ورود به دانشگاه، همچنان به شیطنت های خود ادامه می دهد و موقعیت هایی خنده آور را برای خود، خانواده و هم اتاقی هایش خلق می کند. محسن که دل در گرو خواهر دوست قدیمیش دارد، تصمیم می گیرد تا در دانشگاه عاشق کسی نشود، تصمیمی که با وجود هم اتاقی مذهبی اش، اِبی، که هرلحظه درحال نصیحت کردن و پند و اندرز گفتن است، سخت به نظر نمی رسد.

مرور برخی اتفاقات و جریان های اجتماعی حاکم در آن برهه زمانی، فضایی نوستالژی به داستان بخشیده که لذت مطالعه ی آن را چندین برابر می کند.

گزیده ای از کتاب

زیرچشمی  حواسم به ابی بود که ببینم ماجرای حرف زدن من با آبجی واقعی یا ماجرای حرف زدن خودش با آبجی غیرواقعی را فهمیده یا نه. ابی در دنیای خودش بود. چند دقیقه بعد هم رفت طرف سالن تلویزیون. به حسام نگاه کردم که یعنی «این چشه؟» حسام هم بعد از اجرای بودایی اش گفت که ابی به او گفته یک نفر با خواهرش بد حرف زده و اگر بفهمد چه کسی است، بلایی به سر او خواهد آورد که آن سرش ناپیدا. به حسام گفتم: «کی این اتفاق افتاد؟» حسام گفت: «وقتی بجنورد بودی.» خدا را شکر کردم که زمان بندی فرارم درست بوده. حسام می گفت ابی بین هم خوابگاهی ها اسم همه کسانی را که با «مُ» شروع می شد درآورده است. چندتا محسن و محمد و مجتبی و مرتضی و مصطفی داشتیم توی خوابگاه. حسام سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت: «قبل از اومدن تو داشت با من درددل می کرد. اسم تو رو خط زد. گفت این که موقع تماس توی راه بجنورد بوده. یهو از دهنم پرید که اسم مرتضی رو جا انداختی؛ اسم اون هم با مُ شروع می شه. من به شوخی گفتم. چون به مرتضی اطمینان دارم. ولی ابی حرفم رو جدی نگرفت.»

خوشحال شدم در دایره متهمان نیستم. اما ازاینکه ابی به مرتضی مشکوک شده بود هم ناراحت شدم هم خوشحال. به هرحال، اینکه ببینم مرتضی دارد از ابی کتک می خورد موقعیتی بود که هم ناراحت کننده بود هم خنده آور. وقتی مرتضی آمد، با هم به بهانه ای رفتیم بیرون. مرتضی خودش شروع کرد با من درددل کردن و گفت: «این بشر اولش کلی از معنویات حرف می زد. الان ندیده می خواد بیاد از من خواستگاری کنه. می گه موضوع رو به مادرش هم گفته و برای اینکه به گناه نیفتیم تاکید داره صیغه بشیم.»

-تقصیر خودته. من همون اولش بهت هشدار دادم زیاد در نقش خودت فرو نرو؛ چون ممکنه بعدا نقشت در تو فرو بره! ولی گوش نکردی.

مرتضی با ناراحتی گفت: «آره اشتباه کردم. فکر کردم می خندیم. ولی داره یه جوری می شه… اگه بدونی همین آقای معنوی چه چیزایی بهم می گه! تا اطلاع ثانوی نمی خوام بهش زنگ بزنم. یه جوری می شم.» به مرتضی حق دادم و گفتم: «من که از اول بهت گفتم جلو نرو. خودت به هوای چلوکباب مفتی پسر مردمِ سرکار گذاشتی. حالا وقتی صیغه ت کرد حالت جا می آد!» مرتضی نخندید.

محصولات مشابه